سفارش تبلیغ
صبا ویژن
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :5
بازدید دیروز :48
کل بازدید :52071
تعداد کل یاداشته ها : 118
100/2/3
3:10 ص

با این وضع بل بشوی و خراب اقتصادی که همین یه ذره حواسهای ذهنی را هم از خلق الله گرفته واکثرهم  را معلق فی الزمین و الاسمان نموده است

بنضر شما:

مشکل در عدم اعتقاد این جماعته ؟

یا عدم  اعتمادشان به اعتقادشان؟

لطفا جهت پاسح از آن اعتقادی که به آن اعتماد دارید سخن بگوئید

 


92/9/26::: 9:26 ع
نظر()
  
  

نیتم را صاف کردم

یک نوشابه خنک نوشیدم

                             وه چه لذت بخش

            .

                   .

                         .

از اضافه وزن خوشم نمی آید

پول دادم تا یکی بجایم بدود


92/9/24::: 12:2 ع
نظر()
  
  

دنیای غریبی است.و عجیبتر دنیای ذهن او .

آدمی در میان این همه هم نوعش بد جوری تنهاست.تنهای تنها. و تجلی این تنهائی در لحضه های با خود بودن (تفکر )نمایان خواهد شد.

در این بزنگاه خاص است که بهترین لخظه های عمر آدمی در قالب آنچه مردم میگویند <خاطره >شکل میگیرد و همیشه جاودانه میماند.

آنچه در این خاطرات جای کاملا خاص خود را دارد به گمانم دوست است.دوست


92/9/23::: 7:59 ص
نظر()
  
  

در افق خاکستری شهر

  طیفی از رنگهای سرد

   و پولک سرخ خورشید


92/9/7::: 12:47 ع
نظر()
  
  

در این لحظه ورود یک دوست تازه را به وبلاگ به شادی می نشینیم امید که مطالب تازه و خواندنی برایمان بنویسد.

دوستی یه ودیعه ی الهی است که نصیب هر کسی نمی شود


92/9/6::: 10:17 ع
نظر()
  
  

درد گل بودن

غنچه نورسته رز را

نا شکفته می چینند


92/8/22::: 9:36 ص
نظر()
  
  

قلمستان پای در صف

برگها با نوای آرام نسیم

تن سپرده به هوای نمناک

به میهمانی زمین می آیند


92/8/18::: 9:18 ص
نظر()
  
  

بار سنت را وا می نهم

با شانه هایی تا ابد خسته

و زخمهایی همیشه تازه


92/8/12::: 6:0 ع
نظر()
  
  

ساعت 4 بعد از ظهره آقتاب کم جونی از پنجره به داخل اتاقم تابیده و روی میزی که چند تا کتاب هست می تابد از این جایی که من نشسته ام و نگاهش می کنم گرد و خاک روی میز و ورقهای روی اون نشسته انگار که چندین روزه که کسی پشت میز ننشسته و اوراق و کتابها را جابجا نکرده ، اتاق ساکت و آرومه پنجره روبروم به اتاق همکارم دید داره که یکی دو ساعت می شه رفته و اتاقش خاموش و تاریکه و از پنجره پشت سرم که ازش آفتاب می تابه چند تا درخت کاج و اقاقیا دیده می شه . پاییزه ، عصر یه روز پاییزی خسته ام ، احساس دلتنگی می کنم اگه یه جایی بودم که فقط خودم بودم و هر از گاهی کسی عبور نمی کرد شاید سرم رو میگذاشتم روی میز و آروم آروم اشک می ریختم و با خودم درد دل می کردم هر کاری کردم حالم خوب نشد موسیقی گوش کردم باز هم اوضام خراب بود دوست داشتم یکی باشه باهاش کمی حرف بزنم رفتم به همکارم سر بزنم دیدم اون هم نیست انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند تا بعد از مدتها باز بیام به سراغ این صفحه تنهایی هام و با نوشتن و گفتن از ناراحتی هام کمی خودم را سبک کنم . جایی خوندم که ما باید بتونیم احساسمون رو تغییر بدیم و نگذاریم که نگرانی ها ناراحتی ها و دلزدگی ها بر ما غلبه کنن ولی وقتی می بینی از همه طرف احاطه شدی دیگه حالی هم برای مقابله و مبارزه باقی نمی مونه تازه مگه چقد می شه هی مبارزه کرد مگه اومدیم برای مبارزه که دایم بخواییم خفتان و ببر بیان به تن کنیم و سپر و نیزه به دست بگیریم و بجنگیم بابا رستم هم با اون همه دلیریش گاهی اوقات می نشست به میگساری و خوشگذرانی کی این همه در گیر مشکلات بود . راستی یه لحظه به فکرم خطورکرد اگه مثلا الان رستم اینجا بودچه کار می کرد با این همه درد و مرضهای عجیب و غریب که توی این دنیای وانفسا ی امروزی وجود داشت واقعا الان رستم راجع به مذاکرات ایران با گروه 5+1 چه عکس العملی نشون می داد یا اصلا با این یارانه ها چکار می کرد یا لوازم التحریر سهراب ور اگه نزده بود بکشش چه جوری جور می کرد یا مثلا دفتراشو با چه عکسایی می خرید عکس بن تن می خرید یا اون ننه در شکرستان واقعا ها بد نیست ادم بعضی موقها از این فکرای عجیب غریب بکنه خود به خود خندت می گیره و اونوقته که اون هورمونه که می گن توی مغزت ترشحه می شه مترشح می شه و همچین حالت یه کمی خوب می شه مثل من که الان نیشم باز شده و دارم به خودم و فکرام و قیافه تویی که داری این چرندیاتو می خونی می خندم واقعا حالم داره یکی خوب میشه . آخیش یه نفس عمیقی کشیدم حالم یه کم جا اومد . آره داشتم می گفتم فکر کن رستم الان اینچا بود سر برج که می شد فیش حقوق رو می دادن دستش سوار رخشش می شد نیزه و سپر را بر می داشت و می رفت سراغ تهمینه ؛ ای تهمینه چه نشستی که حقوق گرفتم بیا بریم خرجش کنیم ، تهمینه هم کمی پشت چشم نازک می کرد و با صدای دلرباش رستم و دعوت می کرد به نوشیدن یک لیوان چای سبز خوشگوار ( چیزی دیگه نه ها فکر بد نکنی ) چون بالاخره سن رستم با لا رفته و چای سبز برای سلامتیش خوبه می گن کلسترول بد را کاهش می ده . خلاصه بعد از نوشیدن چای تهمینه شال و کلاه می کنه و با هم می رن به خیابون برای خرید حالا نخر و کی بخر هرچی می خرن تموم نمی شه معلوم نیست یه کارمند مگه چقد حقوق ماهیانشه که تموم نمی شه ( انگار خیلی ضایع چاخان کردم ) نه حالا خیلی سخت نگیر خلاصه شب که می شه با هم می رن سینما فیلم جدایی سمین از نادر ، از قضا تهمینه خیلی از فیلم خوشش میاد ولی راستش رستم فکر می کنه که نکنه برای همسر با وفایش بد آموزی داشته باشه و برای همین شروع می کنه به نقد سیاه کردن از فیلم و تا جایی که می تونه می زنه توی سر فیلم تهمینه هم که اصلا توی باغ نیست در حالی که دست در دست رستم از عرض خیابون باغ ملی رد می شه کمی خودشو به رستم میماله و میگه عزیزم میایی بریم پیتزا بخوریم ، رستم اولش کمی بهش بر می خوره بعد سریع خودشو جمع و جور می کنه و با خودش می گه ای بابا مرد آنست که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد و لبخند ضمختی آنچنان که شایسته رستم باشد بر لب می اورد و خانم را دعوت به پیتزایی شب خاطره ها می کنه و با هم می رن که یه شب پر خاطره را رقم بزنن و البته ته دلش خوشحاله که تهمینه خیلی به سیمین فیلم فکر نمی کنه . خلاثه (برای اینکه خیلی تکراری نباشه با ث سه نقطه نوشتم ، خودم هواصم حصط ) از آنجایی که اوضاع روحیم کمی بهتر شده و سعی کردم خودم را مثل رستم راضی کنم که مرد آنست که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد ادامه داستان را می گذارم برای دفعه بعد که حالم گرفته شد. خدا کنه که کشش نبره یا سنگ آسیابه لهم نکنه . تا بعد


92/8/6::: 4:50 ع
نظر()